آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

اندر وقایع مرداد ماه

مرداد ماه مصادف با رمضان ماه رحمت خداوند بود و مهمونی افطاری با حضور تو پسر گلم (امسال دومین سال مهمونی افطاری مامان و بابا با حضور پسر نازشونه )برگزار شد بابا تو مهمونی خیلی به مامانی کمک کرد و ما هم کلی ازش ممنونیم بابا علی مهربون دوستت داریم تو فوق العاده ای و اما افطاری هنر مامان لیلا  ....  که با زحمتهای بابایی تکمیل شد اینم خلاصه ای از سفره افطار (اینا برا اینه وقتی من و بابایی پیر شدیم و نتونستیم نیمرو هم درست کنیم نگی از اول هیچی بلد نبودین هه ههه هه ه ههه هه ه هه )                 تو پسر خوشگل مامانم کلی بازی...
28 مهر 1391

آروین و موهاش

آروین عزیزم با بزرگ شدن و شلوغ شدن تو پسرک نازم مامان دیگه کمتر می تونه پای لپ تاپ بشینه در ثانی مگه تو میذاری از بس دکمه هاشو کندی و من گذاشتم سر جاش دیگه حرفه ای شدم برا همین با اجازه ات اتفاقات جا مونده از تیر ماه 91 رو با تصویر برات توضیح میدم گلم تیر ماه ... مامانی برای اولین بار تصمیم گرفت موهاتو مرتب کنه آروین:مامانی این چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پسرم با این می خوام موهاتو کوتاه کنم آروین :مامانی بیا شروع کن مامانی چون اجازه کوتاه کردن نمیدادی تو خواب مرتبش کردم اینم موهای اضافیت اینم آروین قهرمان من تولد امیر رضا (پسر پسر عمو کریم )     ...
20 شهريور 1391

زلزله

پسرم امروز بعد از چند روز که آرامش نسبی به شهرمون برگشته اومدم وبلاگت رو بخونم و اگه تونستم خاطرات فراموش شده رو ثبت کنم تا غبار زمان بر روی آن ننشیند و به باد فراموشی سپرده نشود آری از آرامش حرف می زنم آرامش موقتی ... آروین کوچولوی نازم دارم از زلزله ای حرف می زنم که روز 21 مرداد به یک باره خیلی چیزها رو به هم ریخت . پسرکم ما تازه از خونه ماماجون اینا برگشته بودیم و من داشتم برات آب پرتقال می گرفتم و باهات شعر می خوندم که یهو یه صدای غرشی از زمین بلند شد و من هراسان تو رو تو بغلم گرفتم و گفتم یا حسین ... در عرض چند صدم ثانیه همه چیز شروع کرد به لرزیدن همه وسایل خونه می لرزید شیشه ها با صدای بلند می لرزیدند و لوستر رو سقف خونه تاب با...
11 شهريور 1391

سفر به کلیبر

آروین نازم در 28 اردیبهشت ماه به همراه بابا جون اینا رفتیم کلیبر طبیعتی عالی و بکر و زیبا بسیار زیبا جنگلهای زیبا و وحشی آینالو و دره مکیدی بهشت پنهان خدا هستند آروین جونم چون محیط جنگلی و کوهستانی بود عکس تکی زیادی ازت نداریم ...
11 شهريور 1391

دومین سفر شمال

گل من روز ٢٣ تیر مصادف با شروع دومین سفر تو به شمال   شرح سفر با تصویر شورابیل اردبیل گردنه زیبای حیران لنگرود لاهیجان رودسر جواهر ده رامسر پسر راننده من آروین در رامسر آروین در بندر صدف یه خواب راحت بعد از یه گردش طولانی این گلهای زیبا تقدیم به همه دوستداران آروین کوچولوی ناز ...
29 مرداد 1391

یک سال و یک ماه و یک روزگی

آروین عزیزم تو به سرعت چشم بر هم زدنی بزرگ می شی و رشد میکنی و مامان لیلا هر روز شاهد پیشرفتهای قشنگه تو دوستت دارم فرشته سیزده ماهه من مقارن با سیزده ماهگی تو گل پسر زیبایم به همراه خونواده صمیمی ترین دوست بابایی رفتیم به باغ اونا در سیس شبستر باغ زیبا پر از درختان میوه تو اونجا کلی با نی نی های عمو علی بازی کردی اینم عکس ها گلم ... درخت گردو درخت بادوم درخت سیب درخت زردالو و آروین کوچولو درخت آلبالو و پسرک کوچولوم که کلی آلبالو تناول کردند محمد رضا کوچولو هم همش تو کار خاک برداری بود آروین و مهنا کوچولو مهنا کوچولو مثل باباش عاشق قلیونه اینم آتیش فوق العاده زیبا که روش چایی گذاش...
28 مرداد 1391

عکسهای جشن تولد

وووووووووووووووووووووووی خدای من ... آروین عسلم ناز مامان ،الان تو ١٤ ماهه ای و من تازه می خوام عکسهای جشن تولد تو فرشته آسمانیم رو بذارم تو وبلاگت می دونی این تأخیر برا چی بود پسرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه کارت حافظه دوربینمون خراب شد و همه عکسهای تولدت حذف شد گل پسرم  این عکسهای باقیمونده رو از دوربین عمو حسین ذخیره کردم تقدیم به تو که همه زندگی من و بابا علی هستی اول از همه کارت دعوتت تزیین خونه که ایده اش از مامانی بود و زحمتش رو بابایی و پسر عمو حسن کشیدند (حیف خیلی از بادکنکها رو ترکوندند ) اینم جایگاه فرشته کوچولوی خودم تو همه سعی و تلاشت رو بکار می بستی تا تو ترکوندن بادکنکها سهم بسزای...
20 مرداد 1391

زیباترین هدیه خدا یک ساله شد

امروز خیلی خیلی شاد و هیجان زده ام می دونی چرا؟ آروین عزیزم ،کلوچه عسلی مامان امروز ١٢ خرداد ٩١ جشن تولد تو و جشن آغاز زیستنت در این دنیاست یه جشن تولد توپ و مفصل . عزیز دل مامانی باورم نمیشه قند عسل ریزه من امروز یک ساله است باورم نمیشه هر وقت تو صفحه وبلاگت میومدم نوشته بود آروین کوچولوی ناز چند ماه و چند روز و ... سن دارد ولی دیروز برای لحظه ای بسیار کوتاه این رقم به یک سال و صفر روز و صفر ساعت و صفر... تبدیل شد و این یعنی دقیقاً یک سال از تولد تو عزیز دلم می گذرد و آروین کوچولوی من یک ساله است خدایا شکرت میلیونها بار شکر چند روزی بود مدام خاطرات سال قبل رو مرور می کردم وای... چه روزهایی بود پر از استرس ،هیجان و انتظار از او...
13 خرداد 1391

اولین روز مادر

  آروین عزیزم تمام هستیم دوستت دارم چون به لطف وجود تو من مادرم برای اولین بار فرزندی در کنارم نشسته و با شیرین زبانی قشنگش ماما ماما صدایم می کند چه موهبتی بزرگتر از این می تواند باشد دوستت دارم فرزند نازنیم و من بزرگترین هدیه ام را گرفته ام هدیه ای به زیبایی زیباترین گلهای بهاری ،هدیه ای به بزرگی و وسعت تمام آسمان و زمین و هدیه ای باارزش از طلا ... هدیه زیبای من آروین عزیزم است و از خدا برای او سلامتی و طول عمر آرزومندم خدایا فرزندم را به تو می سپارم نگهدارش باش امروز برای اولین بار حس زیبای مادری را می شناسم و به زن بودن و مادر بودنم می بالم کودکم را سخت در آغوشم می فشارم چون با وجود او من حس مادری را شناختم و مادر نامیده ش...
10 خرداد 1391